«آب کردن» را با «رگتایم»؛ رمانی دیگر از ای. ال. دکتروف؛ مقایسه کردهاند و حکم به ضعف آن دادهاند. حتا مترجم کتاب هم چنین کرده. حتا منی که خواندنِ آب کردن را بلافاصله بعد از دوباره خواندنِ رگتایم آغاز کردم هم، چنین کردم. اما...در مطلبی که به زودی در روزنامهی فرهیختگان منتشر خواهد شد؛ به مقولهی تجلی در رمان آب کردن پرداختهام. امیدوارم که پیش از خواندن آن مطلب، رمان را خوانده باشید!
مشخصات کتاب
آب کردن
نویسنده: ای ال دکتروف
مترجم: ابراهیم اقلیدی
ناشر: کندوکاو
تاریخ نشر: اسفند 1389
293 صفحه
قیمت:شش هزار تومان
"به شدت بلند و بسیار نزدیک" فیلم سردرگمیست. کودکِ فیلم به طرز حیرتانگیزی سختکوش است ؛ کودک برنامهای سه ساله دارد تا تمام خانوادههایی که فامیلیشان "بلک" است
را پیدا کند و از آنها بپرسد کلیدی که از پدرش به جا مانده به قفلی در خانهی آنها میخورد یا نه! و با طاقتی فوقبشری برنامهاش را به سرانجام میرساند و نکته اینجاست که پسر ترس از فضای بسته دارد، پس در عمل تا نیمههای فیلم نیویورک را پیاده گز میکند؛ سختکوشی باورنکردنیِ کودک از نظر نویسنده و کارگردان چیزی طبیعی است و تا به انتهای فیلم هم به چالش کشیده نمیشود. نبوغ و سختکوشی هم حدی دارد!
به جز کودک؛ باقیِ شخصیتهای فیلم رفیق نیمهراه هستند. مادربزرگ که به نظر میرسد مونس کودک است پیش از دقیقهی سی گم و گور میشود؛ مستاجری که کودک تصور میکند پدربزرگش است؛ چه بازیِ حیرت انگیزی از ماکس فون سیدو؛ در نیمهی ابتدایی میآید و در نیمهی انتهایی میرود و مادر که تا انتهای فیلم چندانی ندارد در انتها هرکول پوارو وار؛ طی یک مونولوگِ بی ربط شرحی از فداکاریهای خود در مسیر موفقیت کودک در ماموریتش ارائه میدهد. از همه غایبتر پدر است...
همهی اینها یک طرف و داستان محیرالعقولِ پیدا شدنِ تصادفیِ قفل یک طرف... فیلمی که در اجزایش درخشان است؛ در کل کلافی سردرگم با داستانی باورناپذیر بیش نیست.
پیشنهاد میکنم در کنار دیدنِ این فیلم داستانهای شهریار مندنیپور در مجموعهی آبی ماورای بحار؛ که به تبعات یازده سپتامبر اختصاص دارد؛ را هم بخوانید؛ تا فرق دوغ با دوشاب را بهتر لمس کنید. روایتهای مندنی پور در بیشتر موارد چندین پله از روایتِ این فیلم، وبه احتمال منبع اقتباسش، جلوتر است. کجایی آقای مندنی پور؟
تماشای گاه و بیگاهِ بیبیسی فارسی را دوست دارم. نه به خاطرِ رویکردِ سیاسیاش؛ که چندان با ایدههایم همخوان نیست؛ و نه به خاطرِ برنامههای پر و پیمان و تمام و کمالش؛ که این دو صفت به هیچ وجه برازندهی بیشتر برنامههای این شبکه نیستند. من از بیبیسی فارسی لذت میبرم و صمیمانه دستِ استعمار پیر را میفشارم؛ به این خاطر که شیرفهمم کرد و همچنان میکند که ما از آنچه که تصور میکنیم، بیشتریم.
بیبیسیِ فارسی یکی از معدود امکانهایی است که جنبههای مغفول هویتم را به یادم میآورد. نشانم میدهد آنچه در گسترهی زبان فارسی و در فرای مرزهای ایران در جریان است شایستهی افتخار است و من به آن چیزها افتخار میکنم. بیبیسی فارسی بین من و همزبانانم پل زده است. من این پل را قدر میدانم و تلاش میکنم که تَرَک برندارد.
شرمسار خودم هستم؛ بهتر آن بود که این پل پیش از این و در تجربهی زیستن با همزبانانِ ناهموطن؛ که خوشبختانه برای من در دوران کودکی امکانش تا حدودی فراهم شد؛ شکل بگیرد. ولی در هر صورت و به هر کیفیت مهم آن است که من امروز به همزبان بودن با افغانها و تاجیکها و همخاطره بودن با ترکها و ازبکها و ارامنه و قرقیزها افتخار میکنم. خوشحالم که فارس هستم و خوشحالم که زبان فارسی در یک گسترهی جغرافیایی محدود نیست.
اینها را نوشتم تا بگویم شنیدن خبرهایی نظیر ممنوعیت ورود افغانهای مهاجر به پارک صفهی اصفهان در روز سیزده فروردین شرمندهام میکند. مهاجر، پناهنده، مسافر و دیگرانی از این دست، حقوقی دارند. بهرهمندیِ بدون تبعیض از امکانهای تفریح از جملهی این حقوق است. این را قانون نانوشتهی انسانیت میگوید. صلب این حقوق ساده است و پیگرد قانونی هم ندارد. مهمان دیواری ندارد که کوتاه باشد یا بلند. او بالقوه مظلوم است؛ اگر که صاحبخانه رفتاری ظالمانه داشته باشد، مظلومیت او از قوه به فعل در میآید. ناراحتم که هموطنانم در بسیاری موارد با مهاجران افغان رفتاری ظالمانه دارند. شرمندهام که این رفتار را با همزبانانمان داریم؛ و در این زمانه چه کار برمیآید از دستم، جز اعلام این شرمندهگی؟
تجربهی زیستهی منِ آدم –اگر قابل بدانید!- نشانم داده که بدون تصورِ یک "روایت" زندگی برای بشر غیر قابل تعریف است. دیگر زندههای جهان را نمیدانم؛ هر چند که رفتار درخت یا خوابِ زمستانیِ خرس نشانم میدهد که این عادت بین من آدم و اوی درخت مشترک است: زندهها در روایت زندهاند.
زندهگی مثل هر روایتی آغازی دارد و تداومی دارد و انجامی -و از خصوصیات این روایت یکی هم این است که با پایان باز میانهای ندارد-. بدون چشماندازی برای پایان، بدون امکانِ لحظه شماری برای رسیدن به انتهای روایت، نمیشود زیست. همین طور که بدون تصوری از لحظهی آغازِ روایت، زیستن چیز گیج و گولی میشود که بیشک مزّهی سیب نخواهد داشت.
ما آدمها محتاجیم به اسطورهی آفرینش. چرا که محتاجیم به آغاز. ما آدمها آخرالزمانی هستیم. چرا که به پایان نیازمندیم. ما آدمها محتاجِ مرگیم. ما آدمها به جشن فارغالتحصیلی محتاجیم. ما آدمها به آخر شب محتاجیم. ما آدمها هر روز و هر روز باید لحظه شماری کنیم که ساعت کاری کی به پایان میرسد. بدون اینها زندگی برای ما بیسر و ته خواهد شد.
به این تعبیر، نوروز راهی است برای تعریفِ زندگی. نوروز پایان ماجراست و آغاز آن. یکی از همان پایانها و آغازهایی که به زندگی معنا میبخشد. ما آدمها به نوروز محتاجیم. زندگی بدون نوروز به رمانی قطور شبیه میشود که فصلبندی ندارد. یک لحظه کلیدر را، یا در جستجوی زمان از دست رفته را تصور کنید، بدون اینکه در چند جلد منتشر شده باشند. و بدون فصل بندی. من که از دیدن آن همه کاغذ که فقط یک آغاز دارند و یک پایان وحشت زده میشوم. نوروز روشی است برای تقطیع رمان قطوری به نام زندگی.
و انگار کن که ما ناگزیریم نوروز را جشن بگیریم. حتا اگر مثل من این بیتِ هوشنگ ابتهاج وصف حالمان باشد:
نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبید
چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید
رمانی قطور برای شما آرزومندم. رمانی پر کشش با فصلبندیهای سیصد و شصت و پنج صفحهای. رمانی با پایان خوش.
رفت. جوری بهت زدهام که حتا نمیتوانم اشک بریزم. چرا بهت زده؟ نود سال عمر کمی نیست؛ اما او مادر بود و مرگ مادر به سیلی میماند. زبانم بند آمده. در چنین حال و روزی نوشتن سخت میشود. زجر میشود و من بیشتر از این تاب زجر کشیدن را ندارم. ترجیح میدهم به جای خودم، سیمین حرف بزند. با متنی که به یاد آموزگارش نوشته بود. به یاد بدیعالزمان فروزانفر. متنی چنان لذید که یک ماه پیش وادار شدم سر تا تهش را تایپ کنم. نه برای انتشار در جایی. برای دل خودم و برای یاد گرفتن. او آموزگار ما بود و از روی دست آموزگار باید سرمشق برداشت.
دریغاگوی استاد بدیعالزمان فروزانفر
سیمین دانشور
او نه استاد بود و ما شاگرد
او خداوند بود و ما بنده
از نظر معلومات و تدریس، استاد فروزانفر بیبدیل بود. چیزی در ادبیات فارسی بعد از اسلام نبود که نداند. صدای بم، زبان دریِ خراسانی و معلومات وسیع او مسحورکننده بود. در هر مقولهای یا در باب هر گروه و فرقهای که درس میداد، خیال میکردم خودش جزء آن گروه است که آنقدر دربارهشان میداند. از اخوانالصفا که میگفت خیال میکردم خودش از اخوانالصفا است. از اسماعیلیه که میگفت خیال میکردم اسماعیلی است. مولوی که تدریس میکرد، خیال میکردم تازه از قونیه آمده است. حتی از او پرسیدم: «استاد! شما عارفید؟!»
- نه دوشیزه مشکین شیرازی!
مرا به علّت پوست سبزهام مشکین خطاب میکرد. چشمش کمی تابهتا بود، و ریش جوگندمی داشت. اما دستهای سفید زیبائی داشت و خودش هم میدانست و در ضمن تدریس با دستش بسیار بازی میکرد.
چون تمام رسالههایم از دوره لیسانس تا فوقلیسانس و دکتری را با او گرفته بودم پایم به خانهاش باز شده بود و به خانمش (که با آقای گلگلاب همشیره بود) و دخترانش مهر بسیار میورزیدم. سه دختر داشتند. بچه دومشان شیرین به بیماری صعبالعلاجی به جهان کودکانِ آسمانی پر کشید، من و چند تا از شاگردان برای تسلی به خانهشان رفتیم. من سخنگوی گروه شدم. وارد که شدیم ملکالشعرای بهار، علیاکبر سیاسی، نصرالله فلسفی و دیگران استادان و شاگردان زبدهاش دکتر پرویز ناتل خانلری و دکتر محمد معین هم بودند. پس از سلام گفتم: «استاد! چه بگویم که شما ندانید، و شما چه جواب بدهید که ما ندانیم. تنها برای شما آرزوی شکیبائی داریم». اشک از چشمانش واقعاً جوشید، سرش را بالا کرد و گفت: «فلک بر سر نهادش لوح سنگین».
غیرممکن بود درسی بدهد و حرفی بزند که چاشنیِ کلامش شعری زیبا و ضربالمثلی شیوا نباشد.
اما او هم مثل همه آدمهای دنیا مطلق نبود و ضعفهای خودش را داشت. پشت سر دیگران صفحه میگذاشت و جلوِ خودشان از خجالتشان درمیآمد. یک همکلاس ما رئیس دفتر وزیر آموزش و پرورش شده بود و دیر به کلاس میرسید. روزی استاد گفت: «این پسرک چه خیال کرده. حالا که به مقامی رسیده سرِ وقت آمدن را از یاد برده!»
یک دقیقه بعد آن همکلاسی آمد. استاد گفت: «ذکر خیرتان بود».
داستان شعری که برای مصدق گفته بود و بعد مواضعهاش با شاه را همه میدانند و گفتن هم ندارد. اما دفاعش منحصر به خودش بود. میگفت من قهرمانپرستم.
تمام دروس زبان و ادبیات فارسی با نظر استاد فروزانفر و با مشورت او انجام مییافت. یک درس فارسی عمومی برای همه دانشجویان دانشگاه گذاشته بودند. از دانشکده حقوق تا فنی، علوم، ادبیات، معقول و منقول و افسری، برای همه دانشجویان اجباری بود. تعداد دانشجویان بالغ بر دویست و اندی میشد و کلاس هم روحانی داشت و هم جناب سرهنگ و هم جورواجور افراد مختلفالرشته.
در شورای دانشکده همه استادانی که صابون تدریس در آن درس به تنشان خورده بود از پذیرفتن تدریس در آن کلاس ابا کردند. استاد فروزانفر گفت: «میدهیمش به دانشور، خواهید دید که ادارهاش میکند». سر کلاس که رفتم و چشمم به آن همه آدم ناهمگن افتاد، جا خوردم و بهتر دیدم که در قدم اول، خلع سلاحشان کنم. گفتم: «ببینم شما چه مرگتان است که هیچ مردهشویی قبولتان نمیکند؟» دانشجویان خندیدند و یخ میان ما با همین کلام احمقانه آب شد. چند نفر دست بلند کردند. گلایه همه آنها این بود که از ادبیات معاصر و شعر نو هیچ استادی سخنی نمیگوید. به آنها قول دادم چهار کتابی که استاد فروزانفر تعیین کرده است را با هم میخوانیم و بعد من نیمساعت درباره استادان ادبیات معاصر و شعرنو برایشان حرف خواهم زد. یادم است نیما، اخوان، شاملو و فروغ را درس داده بودم که در شورای بعدیِ استادان، دادِ استاد فروزانفر به هوا رفت. گفت: «دوشیزه مشکین شیرازی! شنیدهام در کلاس بحر طویل درس میدهی!» جواب دادم: «استاد! شعر نو بحر طویل نیست. مردم همه آن را قبول کردهاند و دلیلش همین عطش دانشجویان به سیراب شدنشان».
شعر نیما _خانهام ابریست_ را برای استاد خواندم. استاد گفت: «نه وزنی، نه قافیهای، مصرعها یکی کوتاه، یکی بلند... و آن زن که دستش را در باغچه کاشته...» از صمیم دل خندید. بعد کاغذی از جیب کت درآورد و شعر هوشنگ ایرانی را خواند:
- غار کبود میدمد، جیغ بنفش میکشد.
گفتم: «استاد میدانید چقدر وامدار فصاحت و بلاغت شما هستم و حد همین است سخندانی و زیبائی را. اما هرگونه نوآوری ضایعات خود را دارد ]هر دریچه نغز بر چشمانداز عقوبتی میگشاید[. اول بدعت آغاز میشود و بعد به تکامل میرسد و آنگاه به انحطاط میگراید». استاد به فکر فرو رفت و گفت: «اگر تو قبول داری پس لابد چیزکی هست».
کمی بعد از مرگ جلال، استاد هم درگذشت و برای من نعش بر دوش داشتن بسیار ناگوار بود.
بخارا؛ شماره 84؛ آذر و دی 1390؛ صص 174 تا 176
«کلید درم نور
خورشید است»
گزینهی شعر امروز ارمنستان
برگردان: واهه آرمن
نشر مشکی
چاپ اول:1384
«امروز» برای توصیف ویژهگیِ فرآوردهای که به ماندگاری چشم دارد صفت چالش برانگیزی است. انگار کن که «امروز»، واژهای برای نشستن به روی جلدِ کتاب نیست. سالها بعد، وقتی که کاغذِ سفید و اعلای کتاب، به زردی زده و بوی کهنگیِ برگبرگش دماغ را مست میکند؛ اگر باشم و اگر کتاب هنوز در قفسهی کتابخانهام باشد؛ در مواجهه با «امروز»؛ صفتی که واهه آرمن روی جلد کتابِ «کلید درم نور خورشید است» نوشته چه واکنشی خواهم داشت؟ شاید به یاد امروز بیفتم و بعد بروم به صفحهی 94 و آخرین شعر کتاب، که امروز بیشتر از شعرهای دیگر با من همنفس بود را دوباره بخوانم. آن روز هم آن شعر، شعر امروز خواهد بود؟
امروز؛ از بین شعرهایی که آرمن گردآورده، من هم گزیدهای شخصی درست کردم و به ذهنِ کامپیوترم سپردم. شش شاعر در کتابِ «کلیدم نور خورشید است» شعر دارند. اسم آنها و تعداد شعرهایی که از هرکدامشان به گزینهی شخصی من راه پیدا کرد را اینجا مینویسم. اینجور گزارشهای عصاقورتداده هم یکی از آداب همنفسی است!:
هراند آلکسانیان: 1 شعر
ادوارد حقوردیان: قسمتی از یک شعر
هاسمیک سارگیسیان: 5 شعر
خاچیک مانوکیان: 2 شعر
گئورک تومانیان: 0
واچاگان پاپویان: 6 شعر
شعرهای هاسمیک و به ویژه شعرهای واچاگان را آنقدر دوست داشتم که دلم خواست شما هم آنها را بخوانید. انگیزهی نوشتن این همنفسی همین بود. در ادامهی مطلب شعرهای واچاگان پاپویان را بخوانید. شعرهای او سرشار از هوشند. میشود اثرِ انگشتِ غمهای انسانی را روی شعرهای او پیدا کرد. جذابتر از همه چیز تصاویر خیالبرانگیز او دلم را برده است.
آنچه که از هاسمیک سارگیسیان دوست داشتهام هم بماند برای یک روز دیگر.
آرمن در معرفیِ پاپویان چنین گفته است:
واچاگان پاپویان متولد سال 1964 میلادی و دانش آموخته ی دانشکده ی پلی تکنیک ایروان است . نخستین مجموعه ی شعرهایش با عنوان آسمانی که نزدیک می شود در سال 2002 به چاپ رسید و از سوی محافل ادبی و مردمی مورد استقبال قرار گرفت شعر پاپویان برخاسته از تجربه های عینی و احساسات درونی شاعر و ایجادکننده ی رابطه ای صمیمانه با خواننده است.
شعرهای واچاگان پاپویان را در ادامهی مطلب بخوانید
دربارهی فیلم ناف. همهکاره:
محمد شیروانی
این فیلم را میتوانید از کنار جوبهای آب تهیه نمائید.
«وقتي خدا انسان را از گل آفريد، براي اطمينان از خشك شدنش، انگشتش را روي بدن او گذاشت و از آن روز، روي شكم آدم جاي انگشت خدا باقي ماند.» اولش صفحه سیاه است و این جملهها -با کلماتی که بعضیشان خط خوردهاند- روی صفحه نوشته شده. بعد نورِ زرد روی صورتِ نوزاد میافتد. نوزاد انگار که کوه کنده. نفس نفس میزند. بعد نورِ زرد روی شکم پارهی مادر میافتد و نوزاد را میبینیم که دارد به شکم مادرش برمیگردد. بعد همهی ما به زیر آب میرویم و در آن زیر مردی معلق را میبینیم که پاهایش را توی شکمش جمع کرده و غوطه میخورد. بعد صدایی میآید که همهمان را انظار میدهد از گناه و بعد اسم فیلم... ناف. نویسنده، کارگردان و...: محمد شیروانی. سال ساخت:1382
هربرت یاس با نظریهی قدرتمند «افقهای انتظار» تکلیف ما را با فیلمهایی مثل ناف مشخص کرده است. فیلمهایی که یک مشت نفهم _در این مورد خاص از نوع اصلاح طلب کلمه_ به جای ما درباره دیدن و ندیدنشان تصمیم میگیرند و بعد از این همه سال باید کنار جوب خیابان پیداشان کنیم! یاس معتقد است اثر بزرگ هنری از افقهای انتظار معاصرانش فراتر میرود. این اثر اگر چه در کوتاه مدت از طرف مخاطبان پس زده میشود اما در همان حال در گسترش افقهای انتظار آنان از هنر تاثیر میگذارد. فیلم شیروانی آنقدر پیشرو است که حتا هنوز هم فراتر از افقهای انتظارمان عمل میکند.
اینکه من فیلم شیروانی را نه در سینما که در دستگاه دیویدی میبینم و اینکه دیویدی فیلم را نه از فروشگاه مجاز محصولات هنری که از کنار جوب آب تهیه میکنم خودش میتواند در ساختار منسجم ناف بگنجد. نافی که در فاصلهی دو معلق بودن در آب تعریف میشود. ساختار فیلم شیروانی بر مبنای همین عنصر «پادرهوایی» شکل میگیرد و برای تقویت همین ساختار است که خط اصلی داستان و خطوط فرعی آن هیچ یک به سرانجام نمیرسند. چنین فیلمی محکوم به پادرهوایی است. ممنونیم از آقای حیدریان و دیگر مسئولین ارشادِ خاتمی که با حمافتشان به تقویت ساختار این فیلم یاری رساندند!

این عکسِ همهکارهی فیلم است. ربطی به خود فیلم ندارد!
احمد ابوالفتحی: روحی افسر، مترجم و مدیر نشر کلاغ سفید است. نشری که با مدیریت اجرایی شهرام شیدایی شکل گرفت و معنا پیدا کرد. شیدایی که حضور سنگینش را در جای جای این مصاحبه احساس خواهید کرد، شاعری بود که جامعه ادبی را غافلگیر کرد. هواداران شعر مدرن تازه برای خو گرفتن با شعر او آماده میشدند که ناگهان خبر آمد شاعر بیمار است و مدتی بعد هم مرگ او دوستداران شعرش را آزار داد. در این مصاحبه روحی افسر درباره حال و روز نشری کوچک حرف میزند که حرفی برای گفتن دارد و نمیخواهد حرفهایی بزند که به آن اعتقاد ندارد. اما چون نیک بنگری میبینی که از ابتدا تا انتها این گفتگو درباره شهرام شیدایی است!
ساده، به طرزی پیچیده
چند بار پیش آمده که در مواجهه با یک داستان، جملهای را به زبان بیاورید که هر نویسنده با شنیدنش کهیر میزند؟ همان جمله آشنا را میگویم. همان که بارها بر زبانتان جاری شده. «که چی؟» را میگویم. «که چی؟» سوال مهمی است که انتظار داریم در طول زمان خواندن یا شنیدن یک روایت پاسخی برای آن بیابیم. پاسخی که به طرز ناگواری در داستاننویسی امروز فارسی حکم کیمیا را پیدا کرده است و در داستانهای هوشنگ مرادی کرمانی آن را به طور معمول پیدا خواهید کرد.
حتا به خودم هم دستور نمیدهم
احمد ابوالفتحی: هوشنگ مرادی کرمانی را خستهتر از آن چیزی دیدیم که انتظارش را میکشیدیم. این خستگی شاید به این خاطر بود که آقای نویسنده تازه از سفر بازگشته بود و آنگونه که خودش میگفت شب پیش را به اندازه کافی نخوابیده بود. در هر صورت مرادی کرمانی مهربانانه و صبورانه به سوالات ما (که همانطور که پیداست چندان هم باب طبعش نبود) پاسخ داد. حرفهای خوبی زد و شاید مهمتر از آن اینکه با آن لهجه کرمانیاش شیرین حرف زد. تلاش کردیم که در پیادهسازی مصاحبه، شیرینی حرفهایش گرفته نشود. در مجموع میشود گفت مرادی کرمانی نویسندهای است که از حاصل عمر خود راضی است. خودش میگفت من میوههایی را به شما دادهام. میل خودتان است که از آنها لذت ببرید یا آنها را به دور بیندازد. ولی هنگامی که این حرف را میزد مشخص بود که شک ندارد تعداد کسانی که از میوههای او لذت میبرند، از تعداد کسانی که میوههای او را به دور میاندازند بسیار بیشتر است.